برای من شمعی هستی که هیچگاه خاموش نمیشود

aint nothing like the real thing,baby aint nohting like the real thing i got your picture hanging on my wall but i can't seem to come to me when i call your name i realized it's just a pictur in a frame any thing don't groovs me like when i hear oyur sweet voice wispering in my ear i need the shelter of your arms to comofrt me i got some memories to look back on though they help me when you're gone i'm well aware nothing can take the place of you being there no other sounds is quite the same as your name no touch can do half as much to make me feel better dad its just for you my dear"i so miss"
+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 2:20 AM  توسط نسترن  | 

الان که نوشته هایم را می خواندم چقدر خنده دار بود..دغدغه و ناراحتی که با آن ها کنار می آمدم

اما الان چه بر روزگارم ومن آمده است...شاید راست می گفت که افسرده شده ام و افسردگی چقدر خوب است و تو را به حالتی فرو می برد که در عالم خلسه ای..اما اما اما من کتمان میکردم.حالا خود می گویم که "افسرده "ام.دیگر اینجا نمی خواهم به خودم دروغ بگویم..

  گویا شبیه دوران گذشته ی تو شده...و تکرار

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 1:45 AM  توسط نسترن 

می دا نی

خنده در گوش های م بود و صدای دوستانی که میگفتند از بزرگی دانشگاه  و ...هزاران سخن دیگر که شاید اولین فضای خوبی برای تحصیل در ذهن هر جویای دانش می آید در ایران دانشگاه ت ه ر ا ن (البته که خراب شود...)است. اما ...این روزها حتی حاضر به رد شدن از جلوی آن هم نیستم و هر گاه که وارد می شوم چشمانم را محکم فشار می دهم و دیگر چیزی نمیخواهمم ببینم..و امروز هم ،همین بعد از ظهر که رد شدیم از خیابان نکبت زده ی شانزده آذر چشمانم را در آغوش گرفتم و دردشان را به دل کشیدم و نگاهم را به تمام وجود از بین رفته ات در این جا معطوف کردم...و درد باز مرا در خود پیچاند مانند درد دوران پریودی،خودت میخواستی که رسم و رسومات این گونه را نداشته باشم.در راه گم شدم چرا که تو را  ندارم..

فقد مینویسم که فراموش نکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 11:29 PM  توسط نسترن 

نمیخواستم هیچگاه باز گردم ....تنها عامل تو بودی باری

این بار با تمام شجاعت میگویم تو بودی

درد و خشم و نفرت و انتقام و همه باهم ترکیبی از این روزهای سخت که خیلی نمیگزرد و رفتی و من تنها میان این همه آدمیان ....و تو خود دانستی که اکاهی و من تنها و رفتی و رفتی و رفتی هیچگاه نمی خواستم به این صراحت بگویم اما این بار حرف هایم واضح است اینجا و همه  خواهند خواند و دید و من باز تنها میان تمام جهالتم....

شاید باز آمدم و نوشتم زیرا که شاید من  هم روزی نباشم  و همچون خود تو چونین کنم..باری

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 10:56 PM  توسط نسترن  | 

باید که رفت

ماندن در اینجا دگر دردناک است برایم...

روزی تنها مامنگاهم بود 


این نوشته هایم هم بیهوده است.از یک ذهن آشفته چیزی نمیتوان نوشت.همانند شازده کوچولو که موقع رفتن میگفت راه طولانی است و باید برم،من هم شاید باید بروم و مراقب گلم باشم.البته اگر چریده باشد آن بره گل را دگر نامشخص است...

"خدا نگهدار."

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 11:38 AM  توسط نسترن 

خالی میشوم از خودم

و فانوس ها

مرا به کریمخان میرسانند

به آکاردیونی که مرا به یاد تو می انداخت

به انگشتانی که روزی مرا دوست داشتند

خالی

پر

خالی

و من از تو بودم که پر میشدم

....از انگشتانت

چراغ ها خاموش میشوند

کبریت میکشم

ولی کسی در من روشن نمیشود....


"باریکه ی تاریک...به نظرت تمام شد!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 3:12 AM  توسط نسترن 

من سال ها بعد از تو آمده بودم

ولی حالا برای تو مینویسم

باید بگویم

ما دشمنان هم بوده ایم

دشمنان تو

و دریا

فقد توهمی است

که اسمش را شنیده ایم

آسمان خراش ها

انگشت اشاره ایست به آسمان

و آسمان تو را هم دیگر نمیبیند

من سال ها بعد از تو امده ام

ولی سال ها بعد باید به تو بنویسم

که ای درخت!

جای تو چه چیزی خواهم کاشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 2:52 AM  توسط نسترن 

هیچ چیز جز عدم نیست

و دیگر هیچ

همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 3:9 AM  توسط نسترن  | 

دلم میخواهد کسی برای دل من ستار بزند

و دلم ستار بزند

چقدر دلم میخواهد که

دلم بزند..


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت 8:13 PM  توسط نسترن  | 

از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک!

این پنجره مدت هاست که اذییتم میکند...او که همیشه مهربان بود!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت 11:21 PM  توسط نسترن  | 

مطالب قدیمی‌تر